ミ★ミღ♥ღ زیر بارانミ★ミღ♥ღ

اگر نتونستی کسی رو ببخشی از بزرگی گناه اون نیست ازکوچکی تواِ!

یک

دو

سه

دست هایم را باز می کنم،

از مثبت بی نهایت

تا منفی بی نهایت،

برای در آغوش گرفتنت

باز هم چند عدد کم می آورم!

تو،

برایِ من

من،

برایِ تو

ومعادله تکمیل است ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٩ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

باران را صداکردم

شبی که نبودی صدایش کردم

باران بی قرار برای دیدنم آمد

وصبورانه به پنجره ی اتاقم می کوفت

نگران بود مباداصدای قطره قطره کوبیدنش

دل زخمیم رابارانی کند.

پنجره رابرایش گشودم

قطره قطره درمیان تارهای تنم تندیس زیبایی می نواخت

تندیسی برای تو.برای توکه در معصومانه ترین نگاهایت

آرزوی باران می کردی.

تویی که باران رااز پیراهن من می بویی.آری این است

دلداده باران بودن معشوق بارانی من...

- کاش می شد باتوبودن رانوشت تاکه زیبا راکشم

برهرچه زشت کاش می شد روی آن رنگین کمان

 می نوشتم تاابدبامن بمان...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٧ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

خودنویس فرشته ی سمت چپ تمام شد...!

خودنویس فرشته ی سمت راست را به امانت گرفته است...!
چقدر تند مینویسی...؟

آه...حالا که آگاهم چشمانم به التماس افتاده اند....

ننویس...
آخر من که کاری نکرده ام...!

http://www.artraart.com/ufiles/raphael_angel_1_thumb.jpg

بوی بارون

بوی خاک

کنج یک خلوت تاریک

قصه ی

یه عشق پاک

...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٧ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

گاهی آدم دلش می خواهد کفش هاش را دربیاورد ، 

یواشکی نوک پا نوک پا از خودش دور شود ،


بعد بزند به چاک، فرار کند از خودش…!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

 

 

          همیشه،

 

 

                    همیشه بارانی ترین نگاهم را

 

 

برای توکنارگذاشتم

 

 

                    وآبی ترین لحظه هایم را

 

 

                                           باخیال حضور توبه دست باد سپردم    

 

 

همین فردا که بیدارشوم ،

 

 

                                    وقت نگاهت زمان ترانه دلتنگی آسمان   

 

 

جشن می گیرم 

 

 

                     شاید آشنایی هاراترجمه کنم 


                                                شاید آشنایی هاراتجربه کنم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

بارونو دوستدارم هنوز

چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون
 میباره

بارونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرند توی یه آه

شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون

بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو

بارونو دوست داشتی
یه روز
عزیز هم پرسه ی من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن

شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو  جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

jwldl

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....


و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
 
شاید...

 

                         

 Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()

از همان ابتدا دروغ گفتند!

مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" می شویم؟!

پس چرا حالا "من" این قدر تنهاست!

از کی "تو" اینقدر سنگ دل شد؟!...

اصلا این "او" را که بازی داد؟!...

که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"!

می بینی

قصه ی عشقمان!


فاتحه ی دستور زبان را خوانده است

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٤ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات ()

بادکنک

 حالا که خلوتگاه ١٩ام کامل شد و در پس بازی با مترسک ها می رقصم

مزه ی آزاد بودن و بی قید بودن را می فهمم ...

 خوشا به حال بی قیدی بادکنک ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٤ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات ()


Design By : ShabGozar.com